تبلیغات
اشعار زیبا و ناب فارسی
اشعار زیبا و ناب فارسی
پنجشنبه 25 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : مصطفی علیزاده

تقدیم به همه ی دوست داران شعر و ادب پارسی

مجموعه ای از اشعار زیبا , شیوا و دارای آهنگ

به صفحات بعد و صفحات جانبی هم نگاه بفرمایید

شعر, دوبیتی,سخنان بزرگان و داستان های آموزنده

توجه : این پست ثابت میباشد





نوع مطلب :
برچسب ها : شعرهای زیبا، شعر ناب، بهترین شعرها، خوش آهنگ ترین شعرها، شعر، شعرهای فوقالعاده زیبا، شعر های دوس داشتنی،
لینک های مرتبط :

ای ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او بر استخوانم می رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساربان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم کز سر دخانم می رود

با این همه بیداد او وان عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می رود

گفتم بگریم تا ابد چون خر فرو ماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می رود 

باز آی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می رود 

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبودی بی وفا
طاقت نمی دارم جفا کار از فغانم می رود
.........................
سعدی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

بگـذار  تا  بگریـیـم  چون  ابر  در  بهــاران

کز  سنـگ  نـاله  خیـزد  روز  وداع  یـاران

هر کو شراب فـرقت روزی چشیـده باشد

داند  که  سخت  باشـد  قطع  امیـدواران

با  ساربان  بگویید  احــوال  آب  چشمـم

تا  بر  شتر  نبندد  محمل  بـه  روز بــاران

بگذاشتند  ما  را  در  دیـده  آب  حســرت

گریـان چـو در قیــامت چشــم گناهکــاران

ای صبـح شب نشینان جانم به طاقت آمد

از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران

چندین  که برشمردم  از  ماجرای عشقت

انــدوه  دل  نـگفتــم  الـا  یک  از  هـــزاران

سعدی به روزگاران  مهری نشسته در دل

بیـرون  نمی‌تــوان  کـرد  الا  به  روزگــاران

چندت کنم حکایت شـرح ایــن قدر کفـایت

باقی  نمی‌توان  گفت  الا  به  غمگساران

............................

سعدی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 1 بهمن 1393 :: نویسنده : مصطفی علیزاده
دیگرم در سر هوای دلبر فتانه نیست
دل دگر مست جوانی و می و پیمانه نیست
همچو دیروز آن جوان خام مجنون نیستم
عاقل امروز یاران دیگر آن دیوانه نیست
تا ز خواب سهمگین بیدار گردیدم دگر
جان من اندر هوای آن بت جانانه نیست
بی سبب دادم حواس و هوش و نیرو را زکف
پند گیر ای دل که این گفتار ها افسانه نیست
سوختم چون شمع و پروانه ز تاب شعله ای
در جهان چون من کسی هم شمع و هم پروانه نیست
در رهت دام است و دانه بی خبر هشیار باش
در طریق زندگانی دام هست و دانه نیست
ای جوان ناز موده برحذر باش از فسون
هیچ کس در نوجوانی عاقل و فرزانه نیست
جستجو کن تا بیایی همسر فرزانه ای
نعمتی بهتر ز نیکو همسر اندر خانه نیست
هر زن و شوی موافق طفل نیکو پرورند
گر نفاق افتد یقین آن خانه جز ویرانه نیست
خاک ره (فانی) براه همسر و اقوام گشت
یک تن از آن ناسپاسان در پی شکرانه نیست
رخنه در ملکی کند بیگانه از راه نفاق
ملتی گر متحد شد آلت بیگانه نیست
.................................





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 3 مهر 1393 :: نویسنده : مصطفی علیزاده

من پذیرفتم شکست خویش را،

پندهای عقل دوراندیش را،


من پذیرفتم که عشق افسانه است...

این دل درد آشنا دیوانه است


 میروم شاید فراموشت کنم


با فراموشی هم آغوشت کنم


 میروم از رفتن من شاد باش


 از عذاب دیدنم آزاد باش



گرچه تو تنهاتر از من میشوی


آرزو دارم شبی عاشق شوی


آرزو دارم بفهمی درد را


تلخی برخوردهای سرد را


 آرزو دارم خدا شادت کند


بعد شادی تشنه ی نامم کند


 آرزو دارم شبی سردت کند


بعد آن شب همدم دردت کند


تا بفهمی با دلم بد کرده ای


با وجود احتیاج دست مرا رد کرده ای......


می رسد روزی که بی من لحظه ها را سر کنی


 می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی....


می رسد روزی که تنها در کنار عکس من

       نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی.....

..........................

حمید مصدق





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 3 مهر 1393 :: نویسنده : مصطفی علیزاده

با همه بی سر و سامانی ام

 

باز به دنبال پریشانی ام


طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

 

در پی ویران شدن آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

 

عاشق آن لحظه ی طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نیستم

 

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها

 

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی ی برگشته ز دریا شدم

 

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت

 

خوب ترین حادثه می دانی ام؟

حرف بزن . ابر مرا باز کن

 

دیر زمانی ست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سال هاست

 

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها... به کجا می کشی ام خوب من؟

 

ها... نکشانی به پشیمانی ام!

 ..............................

محمد علی بهمنی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

 

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

 

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 

این قافله از قافله سالار خراب است

 

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

 

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

 

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

 

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

 

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست 

 

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

 

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

................................

هوشنگ ابتهاج





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 3 مهر 1393 :: نویسنده : مصطفی علیزاده

گفت دانایی که گرگی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشر

 لاجرم جاری است پیکاری سترگ

روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره ی این گرگ نیست

صاحب اندیشه داند چاره چیست

ای بسا انسان رنجور پریش

سخت پیچیده گلوی گرگ خویش

 وی بسا زور آفرین مرد دلیر

هست در چنگال گرگ خود اسیر

هر که گرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته می شود انسان پاک

 وانکه از گرگش خورد هردم شکست

گرچه انسان مینماید گرگ هست 

وانکه با گرگش مدارا می کند

خلق و خوی گرگ پیدا می کند

 در جوانی جان گرگت را بگیر

وای اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیری گر تو باشی همچو شیر

ناتوانی در مصاف گرگ پیر

مردمان گر یکدگر را می درند

گرگ هاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند

گرگها فرمانروایی می کنند

 وان ستمکاران که با هم محرمند

گرگ هاشان آشنایان همند

 گرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟

.............................

فریدون مشیری





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند

بلبل شوقم هوای نغمهخوانی می کند

همتم تا میرود ساز غزل گیرد به دست

طاقتم اظهار عجز و ناتوانی می کند

بلبلی در سینه مینالد هنوزم کاین چمن

با خزان هم آشتی و گل فشانی میکند

ما به داغ عشقبازی ها نشستیم و هنوز

چشم پروین همچنان چشمک پرانی میکند

نای ما خاموش ولی این زهره ی شیطان هنوز

با همان شور و نوا دارد شبانی میکند

گر زمین دود هوا گردد همانا آسمان

با همین نخوت که دارد آسمانی میکند

سالها شد رفته دمسازم ز دست اما هنوز

در درونم زنده است و زندگانی میکند

با همه نسیان تو گویی کز پی آزار من

خاطرم با خاطرات خود تبانی میکند

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی

چون بهاران میرسد با من خزانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند

آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان

دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید

ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند

.................................

شهریار

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی 
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی

دایم گل این بستان شاداب نمی‌ماند
 دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

دیشب گله زلفش با باد همی‌کردم 
گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودایی

صد باد صبا این جا با سلسله می‌رقصند 
این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد 
کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم 
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست 
شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی 
و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم 
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست 
کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی

زین دایره مینا خونین جگرم می ده 
تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد 
شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی
.....................
حافظ





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 3 مهر 1393 :: نویسنده : مصطفی علیزاده
بگذار که درحسرت دیدار بمیرم

    درحسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن

      بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

بگذار که چون ناله ی مرغان شباهنگ 

        در وحشت و اندوه شب تار بمیرم

بگذارکه چون شمع کنم پیکر خود آب

         در بستر اشک افتم و ناچار بمیرم

می میرم از این درد که جان دگرم نیست

    تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم

       بگذار بدانگونه وفادار....  بمیرم .....

.......................................

سیمین بهبهانی





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 10 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مصطفی علیزاده
نویسندگان
نظرسنجی
از اشعار کدام شاعر بیشتر لذت میبرید؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی