تبلیغات
اشعار زیبا و ناب فارسی - داستان های شنیدنی و جالب
اشعار زیبا و ناب فارسی

تفاوت دیدگاه

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:

عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید:

 چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:

 فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم

 و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر،

 زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.


سوال درست
در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد: «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟»
ماکس جواب می دهد: «چرا از کشیش نمی پرسی؟»

جک نزد کشیش می رود و می پرسد: «جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم.»

کشیش پاسخ می دهد: «نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»
جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.

ماکس می گوید: «تعجبی نداره. تو سئوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم.»

ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم ؟»
کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: «مطمئناًً، پسرم. مطمئناً.»



عشق بدون قید و شرط

سربازی پس از جنگ ویتنام می خواست که به خانه بر گردد

سرباز قبل از اینکه به خانه برسد،از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت:«پدر ومادر عزیزم ،جنگ تمام شده ومن می خواهم به خانه بازگردم،ولی خواهشی از شما دارم.رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.» 
پدر ومادر او در پاسخ گفتند:«ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم»
پسر ادامه داد :«ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید،او در جنگ به شدت آسیب دیده ودر اثر برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است وجایی برایه رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.»
پدر گفت :«پسر عزیزم،متأسفم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است .ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.»
پسر گفت : «نه من می خواهم که او در منزل ما زندگی کند.»
آنها در جواب گفتند:«نه، فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسوول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش زندگی ما را بر هم بزند بهتر است به خانه برگردی و او را فراموش کنی.»
در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.
چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده ی پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه ی سقوط از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خودکشی هستند.پدر ومادر او آشفته به طرف نیویورک پرواز کردندو برای شناسایی جسد پسرشان به پزشک قانونی مراجعه کردند.
بادیدن جسد،قلب پدرو مادر از حرکت ایستاد.پسر آنها یک دست و یک پا داشت.



آنطوری که می توانی باشی

 

نقاش دوره گردی برای یافتن چند نمونه ی کاری در یکی از روستاهای بین راه توقف می کند .

 یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که علیرغم صورت کثیف و نتراشیده و لباس های گل آلود ،

 با وقار و متانتب که در خود سراغ داشت ، مقابل نقاش می نشیند .

پس از آنکه نقاش بیش از حد معمول بر روی چهره ی او کار می کند ، تابلو را از روی سه پایه بر می دارد و به طرف او دراز می کند .

مرد مست هاج و واج ، به مرد خوش لباس و خوش روی تابلو نگاه می کند و می گوید:« اینکه من نیستم.»

نقاش پاسخ می دهد:«من شما را آنطور که می توانید باشید ، کشیده ام. 

سخن بزرگان:

نیکی آن نیست که ثروت خود را با دیگران قسمت کنی ، بلکه آن است که غنای درونی انسانی را بر آن ها آشکار کنی .




عجایب هفتگانه

معلمی از دانش آموزان خواست تا عجایب هفتگانه ی جهان را فهرست وار بنویسند .

دانش آموزان شروع به نوشتن کردند .

معلم نوشته ها را جمع آوری کرد . با آنکه همه یکی نبودند ، اما بیشتر دانش آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند : اهرام مصر ، دیوار بزرگ چین ، تاج محل ، کانال پاناما ، کلیسای سنت پیتر و...  .

در میان نوشته ها کاغذ سفیدی به چشم می خورد . معلم پرسید:«این کاغذ سفید مال چه کسی است؟»

 یکی از دانش آموزان دست خود را بالا برد.معلم پرسید«دخترم تو چرا چیزی ننوشتی ؟ »

دخترک جواب داد:عجایب موجود در جهان خیلی هستند و من نمی توانم تصمیم بگیرم که کدام را بنویسم .

معلم گفت : بسیار خوب ، هر چه در ذهنت است بگو ، شاید بتوانم کمکت کنم .!

در این هنگام دخترک مکثی کرد و گفت : به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از :

لمس کردن  ، چشیدن ، دیدن ، شنیدن ، احساس کردن ، خندیدن وعشق ورزیدن .

پس از شنیدن سخنان دخترک  ، کلاس در سکوتی محض فرو رفت.

آری عجایب واقعی همین نعمت هایی هستند که ما آن ها را ساده و معمولی می انگاریم وبه سادگی

 از کنارشان عبور می کنیم. 



همه ی تغییرات از ما آغاز می شود

 این عبارت روی سنگ قبر یک کشیش نوشته شده است :

 

جوان وآزاد بودم ، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند ودر خیال خودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم . پیرتر وعاقل تر که شدم فهمیدم که دنیا تغییر نمیکند بنابراین توقعم را کم وبه عوض کردن کشورم غناعت کردم. ولی کشورم هم نمی خواست عوض شود. به میان سالی که رسیدم آخرین توانایی هایم را به کار گرفتم که فقط خانواده ام را عوض کنم ولی پناه بر خدا آن ها هم نمی خواستند عوض شوندو اینک در بستر مرگ آرمیده ام وناگهان دریافتم که اگر فقط خود را عوض می کردم خانوده ام هم عوض می شد و با پشت گرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی میداند شاید می توانستم دنیا راهم عوض کنم. 



شریک در همه چیز

در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند.

 آن‌ها در میان زوج‌های جوانی که در آن‌ جا حضور داشتند بسیار جلب توجه می‌کردند.

 بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می‌کردند و به راحتی می‌شد فکرشان را از نگاه شان خواند:

 نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می‌کنند و چقدر در کنار هم خوشبختند.

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد، پولش را پرداخت و غذا آماده شد.

 با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو به رویش نشست.

 یک ساندویچ همبرگر، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه‌ی مساوی تقسیم کرد. 

سپس سیب‌زمینی‌ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد. پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. 

همین که پیرمرد به ساندویچ خود گاز می‌زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آن‌ها نگاه می‌کردند و

 این بار به این فکر می‌کردند که آن زوج پیر احتمالاً آن قدر فقیر هستند که نمی‌توانند دو ساندویچ سفارش بدهند.

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب‌زمینی‌هایش. مرد جوانی از جای خود برخاست و به طرف میز زوج پیر آمد

 و به پیرمرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد؛ اما پیرمرد قبول نکرد و گفت: 

همه چیز رو به راه است، ما عادت داریم در همه چیز شریک باشیم.

مردم کم‌کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می‌خورد، پیرزن او را نگاه می‌کند و لب به غذایش نمی‌زند.

 بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آن‌ها خواهش کرد که اجازه بدهند یک ساندویچ دیگر برایشان

 سفارش بدهد و این دفعه پیرزن توضیح داد: ما عادت داریم در همه چیز با هم شریک باشیم.

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو آمد و گفت: می‌توانم سوال

 از شما بپرسم خانم؟ پیرزن جواب داد: بفرمایید. جوان گفت: چرا شما چیزی نمی‌خورید؟

 شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید، منتظر چی هستید؟ پیرزن جواب داد: منتظر دندانها!



یک دقیقه صبر

یه روز یکی از خدا می پرسه:

خدایا ۱۰۰۰ سال برات چقدره؟

خدا می گه:

به اندازه ی یک دقیقه!

باز از خدا می پرسه:

خدایا ۱۰۰۰۰۰۰۰ دلار برات چقدره؟

خدا می گه:

به اندازه ی یک ریال!

می گه:

پس خدا یک ریال به من بده!

خدا می گه:

باشه فقط یک دقیقه صبر کن!



میرسونمت

یک شب که باران شدیدی میبارید پرویز شاپور از شاملو پرسید : چرا اینقدر عجله داری ؟

 شاملو گفت : می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم . پرویز شاپور گفت : من میرسونمت .

 شاملو پرسید : مگه ماشین داری ؟ شاپور گفت : نه ! اما چتر دارم





میگن زمانای قدیم یه روز ۳ تا بچه میرن پیش ملا نصرالدین میگن ملا  ۱۰تا گردو داریم
 میشه بین ما سه نفر با عدالت تقسیمش کنی؟

ملا میگه عدالت آسمونی یا عدالت زمینی؟

بچه هامیگن عدالت آسمونی،عدالت آسمونی بهتره!

ملا ۸ تا گردو میده به اولی ۲ تا میده به دومی و  ۲ تا پس گردنی محکم میزنه به سومی!

بچه ها شاکی میشن میگن ملا این چه عدالتیه؟!

ملا میگه: عدالت آسمونیه دیگه خدا هم نعمتاشو  بین بنده هاش همینجوری تقسیم کرده...





روزی یک مرد روحانی در خواب از خداوند سوالی پرسید:

خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟

خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد،

مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ

وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی

خوبی داشت که دهانش آب افتاد.افرادی که دور میز نشسته بودند

بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند،

آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این

دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی

می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر

نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود

نمیتوانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند .

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد،

خداوند گفت: تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است،

آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا

مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد

دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند

ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند،

مرد روحانی گفت: خداوندا نمی فهمم؟! خداوند پاسخ داد:

ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟

اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های

طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند !

هنگامی که حضرت موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید،

هنگامی که حضرت عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد،

هنگامی که حضرت محمد(ص) وفات می یافت نیز به شما می اندیشید،

گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند،

این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند

که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی

نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به

تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد




پروفسور فلسفه با بسته سنگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت.

وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و 
شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد.
سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟

و همه دانشجویان موافقت کردند.

سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد.
 سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟
 و باز همگی موافقت کردند.

بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند.
او یکبار دیگرپرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: “بله”.

بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. 
“در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!” همه دانشجویان خندیدند.

در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت:

 ” حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست،
 توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند
 – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان،سلامتیتان ، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که
 اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود.

اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل تحصیتان، کارتان، خانه تان و ماشینتان. 
ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده.”

پروفسور ادامه داد:

 “ اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان.

 اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان
 اهمیت داره باقی نمی مونه.

 به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین.
 با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین.

همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین.

اول مواظب توپ های گلف باشین، چیز هایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند،موارد دارای اهمیت 
رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند.”

یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ 

پروفسور لبخند زد و گفت: ” خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون 
بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در زندگی شلوغ هم ، 

جائی برای صرف دو فنجان قهوه با یک دوست هست! 





روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید

روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از 
سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. 

حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید





روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک مرد بدجنس قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی مرد بدجنس طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و مرد بدجنس کلاه بردار برای
 اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم،
 من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم،
 دختر تو باید باچشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرونآورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید
 رابیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، 
اما  اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزهبود.
 در همین حین مرد بدجنس خم شد و دو سنگریزه برداشت.
 دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت
 و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس مرد بدجنس از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که مرد بدجنس تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با مرد بدجنس ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش  لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های  دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهمنیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شودسنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن مرد بدجنس هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.




دهقانی در اصفهان، به در خانه ی خواجه بهاالدین صاحب دیوان رفت. با خواجه سرا گفت که با خواجه بگوی که: خدا بیرون نشسته است با تو کاری دارد. او با خواجه بهاادین بگفت؛ به احضار او فرمان داد، چون در آمد، پرسید: که تو خدایی؟ گفت: آری؟ گفت چگونه؟ گفت: من پیش از این ده خدا، باغ خدا و خانه خدا بودم. نائبان و عاملان تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بگرفتند، اکنون تنها خدا ماند!




در همسایگی یکی از امرای بصره پیرزنی خانۀ کوچکی داشت که قیمت آن بیست درهم بیشتر نبود ولی امیر که آن خانه را بسیار طالب بود به دویست درهم نیز میخرید و عجوز نمیداد . کسان امیر باو گفتند اگر قاضی باین مسئله اطلاع بیابد که تو خانۀ بیست درهمی را بدویست درهم نمیفروشی ممکن است حکم بسفاهت تو داده خانه تو را از تصرف خارج کند .

پیرزن گفت چرا حکم بسفاهت امیر نمیدهد که خانه بیست درهمی را به دویست درهم میخرد .




پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد پشت میزی نشست. 
پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید یک بستنی میوه ای چند است؟ 
پیشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه دستش را در جیبش کرد وشروع به شمردن کرد 
بعد پرسید یک بستنی ساده چند است؟ 
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. 
پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت لطف کنید یک 
بستنی ساده پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. 
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2سکه 5 سنتی 
و 5 سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.




زمانیكه مردی در حال پولیش كردن اتومبیل جدیدش بود كودك 4 ساله‌اش  تكه سنگی را برداشت اون 

 بر روی بدنه اتومبیل خطوطی انداخت مرد آنچنان عصبانی شد كه دست پسرش را در دست گرفت 

و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دلیل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبیه نموده.

در بیمارستان به سبب شكستگی‌های فراوان  انگشت‌های دست پسر قطع شد، وقتی كه پسر چشمان اندوهناك

 پدرش را دید از او پرسید: پدر كی انگشتهای من در خواهند آمد. پدر آنقدر مغموم بود كه هیچ نتوانست بگوید

 به سمت اتوموبیل برگشت، چندین بار با لگد به آن زد. حیران و سرگردان از عمل خویش روبروی اتومبیل نشسته بود

 و به خطوطی كه پسرش روی آن انداخته بود نگاه می كرد. او نوشته بود

"دوستت دارم پدر" روز بعد آن مرد خودكشی كرد

خشم و عشق حد و مرزی ندارند دومی (عشق) را انتخاب كنید تا زندگی دوست داشتنی داشته باشید 

و این را به یاد داشته باشید كه:

اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند در حالیكه امروزه از انسانها استفاده می شود

 و اشیاء دوست داشته می شوند.

همواره در ذهن داشته باشید كه:

مراقب افكارتان باشید كه تبدیل به گفتارتان میشوند

مراقب گفتارتان باشید كه تبدیل به رفتار تان می شود

مراقب رفتار تان باشید كه تبدیل به عادت می شود

مراقب عادات خود باشید که شخصیت شما می شود

مراقب شخصیت خود باشید كه سرنوشت شما می شود




دانشمندی فاضل و نویسنده اندیشمند نقل وقول می‌کند که روزی امام صدر در یک کلیسا (یا دانشگاه) سخنرانی 

بسیار موثر و جذابی ایراد کرد که همه را مجذوب نمود.

اواخر سخنرانی یک خانم جوان و زیبا که از این حرکت یک عالم مسلمان بسیار دلخور بود به دوستانش گفت: 

من می دانم چه طور حالش را بگیرم و ضایعش کنم! او بلافاصله پس از پایان سخنرانی

 در حالیکه همه را متوجه خود کرده بود جلورفت و دستش را به طرف ایشان دراز کرد .

ایشان طبق عادت دستشان را روی سینه گذاشتند. او هم که منتظر همین بود پرسید: می خواهید نجس نشوید؟

 (و به همان موضوعی اشاره کرد که مشکل سو تفاهم خانم هاست و شبهه دون پایه بودن زنان در دیدگاه اسلام

 و نجس بودن غیر مسلمانان و ...)

ایشان با زیرکی بلافاصله پاسخ دادند: بل لاحافظ علی طهارتک! فرمودند بلکه بر عکس تو آنقدر با ارزش و پاک

 هستی که چنین تماس هایی حریم قدسی و زنانه تو را می آلاید ...

این جواب حکیمانه و عارفانه و عمیق و هوشمندانه نه تنها توطئه او را خنثی کرد بلکه کار بر عکس شد

 و جمعیت مسیحی حاضر بیشتر به وجد آمده و به ایشان ارادت بیشتری پیدا کردند.




روزی پادشاهی پس از یك بیماری طولانی و درمان بی نتیجه پزشكان دربار گفت:

 نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند.

تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، 

اما هیچ یک ندانست كه چه میشود كرد.

تنها یکی از مردان دانا گفت: فکر کنم می‌تواند شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،

 پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند

 ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن کس كه ثروت داشت، بیمار بود. و آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد،

 چنانچه اگر سالم و ثروتمند هم بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

 خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید.

 شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم!

 چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!   

  از لئو تولستوی 




















درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مصطفی علیزاده
نویسندگان
نظرسنجی
از اشعار کدام شاعر بیشتر لذت میبرید؟










آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی